تبليغاتX
عشق آسمونی
وقتی نمیفهمم ،چرا قرآن بخوانم؟

 

گاهی وقت‌ها، از نتیجه بعضی کارها بی اطلاع هستیم و به همین دلیل از انجام اون كار خودداری می‌کنیم. اما با کمی دقت می‌تو نیم تأثیر هر کاری را در زندگی ببینیم.

یک پیرمرد آمریکایی مسلمان همراه با نوه کوچکش در یک مزرعه در کوه‌های شرقی کنتاکی زندگی می‌کرد. هرروز صبح پدربزرگ پشت میز می‌نشست و قرآن می‌خواند. نوه‌اش هر بار مانند او می‌نشست و سعی می‌کرد فقط بتواند از او تقلید کند.

یک روز نوه‌اش پرسید: پدربزرگ، من هر بار سعی می‌کنم مانند شما قرآن بخوانم، اما آن را نمی‌فهمم و چیزی را که نفهمم زود فراموش می‌کنم و کتاب را می‌بندم! خواندن قرآن چه فایده‌ای دارد؟

 

پدربزرگ به آرامی زغالی را داخل بخاری گذاشت و پاسخ داد این سبد زغال را بگیر و برو از رودخانه برای من یک سبد آب بیاور. پسربچه گفت: اما قبل از اینکه من به خانه برگردم تمام آب از سوراخ‌های سبد بیرون می‌ریزد! پدربزرگ خندید و گفت: آن وقت تو مجبور خواهی بود دفعه بعد کمی سریع‌تر حرکت کنی؛ و پسر بچه را با سبد به رودخانه فرستاد تا سعی خود را بکند.

 

پسر سبد را پر از آب کرد و سریع دوید، اما قبل از اینکه او به خانه برسد، سبد خالی شده بود. در حالی که نفس نفس می‌زد به پدربزرگش گفت که حمل کردن آب در یک سبد غیرممکن است و رفت که به جای سبد یک سطل بردارد.

پیرمرد گفت: من یک سطل آب نمی‌خواهم، من یک سبد آب می‌خواهم. تو فقط به اندازه کافی سعی خود را نکردی؛ و پدر بزرگ از در خارج شد تا تلاش دوباره پسر را تماشا کند.

 

این بار پسر می‌دانست که این کار غیرممکن است، اما خواست به پدربزرگش نشان دهد که اگر سریع‌تر هم بتواند حرکت کند، باز قبل از اینکه به خانه بازگردد آبی در سبد وجود نخواهد داشت.

پسر دوباره سبد را در رودخانه فرو برد و سخت دوید، اما وقتی که به پدربزرگش رسید سبد دوباره خالی بود. نفس‌نفس زنان گفت: ببین پدربزرگ، بی‌فایده‌است.

پیرمرد گفت: باز هم فکر می‌کنی که بی‌فایده‌است؟ قدری به سبد نگاه کن!

 

پسر به سبد نگاه کرد و برای اولین بار فهمید که سبد فرق کرده بود. سبد زغالی کهنه و کثیف، حالا به یک سبد تمیز تبدیل شده بود؛ هم داخل و هم بیرون آن.

پدربزرگ گفت: پسرم، وقتی که تو قرآن می‌خوانی همین اتفاق می‌افتد. تو ممکن است چیزی را نفهمی یا به خاطر نسپاری، اما وقتی که آن را می‌خوانی، تغییر خواهی کرد؛ هم باطن و هم ظاهر تو، و این کار خدا ست در زندگی ما.

 

 * الــــــــــتماس دعـــــــــــا *

 

** الا ای چاه یارم راگرفتند **

 ** گلم ، باغم، بهارم راگرفتند **

 ** میان کوچه ها با ضرب سیلی **

 ** همه دارو ندارم را گرفتند... **

 

ایام شهادت حضرت فاطمه (س) رو به همه ی دوستان تسلیت میگم.


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در یکشنبه 1391/02/03 ساعت 17:50 موضوع | لینک ثابت


" كعبه دلهاى دلدادگان "

سلام بر تو اى ولى ّ خدا، و اى فرزند ولى ّ خدا

سلام بر تو اى حجّت خدا، و اى فرزند حجّت خدا


پدر و مادرم به فداى تو باد


اينك بر درگاه تو آمده ام،

در حالى كه زائرم،


مرا در نزد پروردگار خويش شفيع باش

اينجا عرش خداست،

جايى كه قلب امامى در آن بر خاك نهاده است،

و از اين روى فرشتگان در اين حريمند و بال خوشامد در زير گامهاى زائران اين مرقد مى گسترانند.

 

اينجا «مشهد» است و مشهد يعنى جايگاه حضور

اينجا «مشهد» و «ميقات» ديدار و نقطه آغاز و پايان سفرى كه فراتر از هزار حج است

اينجا «روضه اى » از بهشت است و در جاى جايش نهر معنا جارى ،

تا هر كه از رسيدگان به اين نهر است غرفه غرفه از آن برگيرد و تشنگى برگشايد

اينجا «دارالشفاى » دلدادگانى است كه بيمار عشق و دلدادگى حضرت حقّند و از دو دردِ سرگشتگى و ره يافتگى مى نالند


اينجا شكوه واژه پرمعناى «زيارت» است،

یعنی ... 

آرام آرام ...،

با دلى آكنده از عشق ...، 

و با دستانى شسته از هر چه ريا و تظاهر است...

 به سوى آستانه هشتمين امام گام برداشته و دستى به ادب بر سينه و يا دستى ديگر به دريوزگى بر پنجره ضريح او نهاده باشی.


و اگر زيارت حرم را به عشق ساكن آن خانه به دور از هر ريا و تظاهر انجام دهى ، تو را سزد كه دل در اين وعده آن امام گشاده دست و پرسخا نهى كه فرمود:

هر كه مرا در اين خانه دور زيارت كند در روز قيامت در سه جاى او را فرياد رسم و از سختى و وحشت برهانم :

" آن هنگام كه نامه هاى عمل را از اين سو به آن سو مى برند، 

آن هنگام كه بايد بر صراط بگذرند،

و آن هنگام كه ترازوى عدالت را برپا دارند. "


چنين وعده اى هيچ ناباورى و پرسش انگيزى ندارد؛


زيارت حضور در حرم است، نه حضور پيكر، كه حضور روان و ناگزير حضور تن نيز به همراهش.


بياييد ....

همه ناپاكيها از تن و جان بزداييم ...،

تن به جامه سفيد طهارت و توبه بياراييم ...،

وضوى معرفت گيريم ...، 

عطر خوش بيعت با امام بر سر و صورت جان ريزيم ...،

با اراده و گامهاى استوار به سوى درگاه او پيش رويم ...، 

و آنجا پس از يك ديدار افسون او شويم ...، 

و آنگاه جان در آن جاى نهيم ...، 

و سپس با دستانى پر، و براى دادن فرصت بيعت به ديگران،

تن شسته و افسون شده را به بيرون كشانيم...............

 " به هنگام تحویل سال، نائب الزیاره  تمام دوستان در حرم مطهر علی بن موسی الرضا ( ع) هستیم."

 


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در پنجشنبه 1390/12/25 ساعت 22:22 موضوع | لینک ثابت


عشق یعنی استخوان و یک پلاک....

نمیدونم چی شد که یه دفعه بعد ازکلی آپ نکردن ،دلم خواست از شهدا بنویسم،هرچند اینقدر عظمت این عزیزان زیاده که توی ذهن و قلم من نمیگنجه...

ولی شاید دلیل اصلیش دیدن همین عکسایی باشه که پایینه!! که فکرکنم هیچ ایرانی نباشه که بادیدن این چنین عکسهایی به فکرفرونره و دلش واسه مظلومیتشون به دردنیاد...

وقتی به چندسال پیش خودم نگاه میکنم ازشون خجالت میکشم،زمانی که هنوزچشمام به مردونگی و آزادگیشون  بینانشده بود.

زمانی که به حال بچه هاشون غبطه میخوردم که " خوش به حالشون سهمیه دارن واسه دانشگاه...!!!!!!"

زمانی که همش میگفتم "آقا کشورشون بوده،وظیفه داشتن برن بجنگن!!!

آدم جاهلی بودم خودم میدونم!!

تا اینکه توگروه سرود بین مدارسی اول شدیم و آموزش پرورش بهمون جایزه داد به همراه سفر به شلمچه...

پیش خودم گفتم اینم شد جایزه،خوب خسیسها یه اردو مشهد میزاشتید میرفتیم پابوس امام رضا.

بالاخره راهی شلمچه شدیم.فقط و فقط ازاینکه با بچه هابودم خوشحال بودم.طرفای اهواز که رسیدیم کم کم داشت خوشم میومد ازاین اردو.هوای گرم و آفتاب سوزانش،تانکهای جنگی فرسوده و نخلهای اونجا داشت با دلم بازی میکرد.

تا اینکه به شلمچه رسیدیم،ازاتوبوس که پامو گذاشتم پایین و چشمم به اونجا افتاد یه دفعه صحنه های جنگ و موشک و خمپاره اومد جلو چشمام، بغض سنگینی رو توگلوم حس کردم،خودم رو جمع وجورکردم،آخه باورم نمیشد که این من باشم که واسه شهدابغض کردم.

قبلا شنیده بودم خاک اونجاخیلی گیراست ولی هیچ وقت این حرفو درک نکرده بودم.

همچنان صدای خمپاره و موشک توگوشم بود تااینکه مارو به یه آمفی تئاتر بردن و صحنه های به شهادت رسیدن دکترچمران رو بهمون نشون دادن،اونجا بود که دیگه دلم طاقت نیاورد و بی اختیار اشک ریختم واسه مظلومیتشون،واسه مردونگیشون،واسه ازخودگذشتگیشون و و و....

به خودم که اومدم دیدم یک ساعته دارم گریه میکنم و اشکامم بند نمیان.اصلا نمیتونستم جلوی هق هقمو بگیرم.

دلم تو یه حال و هوای دیگه بود.حواسم به آدمهای اطرافم نبود،صدای دوستامو نمیشنیدم،هرجارو نگاه میکردم پوتین و پلاک و شن و سنگرمیدیدم،باتمام وجودم حسشون میکردم.حس میکردم همشون الان اونجاهستن،یاد این جمله که "شهدازنده اند " افتادم.

توراه برگشت فقط به جاده زل زده بودم و اون بغض شرمندگی توگلوم بود.اونجا بودکه به پست بودن خودم اعتراف کردم،به اینکه چرا اینقدر دیر درکشون کردم.به اینکه چرا به جای غبطه خوردن به مردونگی و ایثارشون به سهمیه دانشگاه بچه هاشون غبطه میخوردم.

اون لحظه خدارو باتمام وجود شکرکردم که این عنایتو بهم داد تا درکشون کنم و عشقشون تو دلم رخنه کرد.

و الان شکرمیکنم که باعث شد برکات این عشق تمام زندگیمو تا الان بگیره و تاآخرعمرم مدیونشون بمونم...

مطمئنم هیچکدوممون نمیتونیم محبت ها و فداکاریهاشونو جبران کنیم ولی همین که به یادشون باشیم هم خودش خوبه.

همین خوبه که یادمون باشه یه سری مرد، خونه و خونوادشون رو رهاکردن تا ازمن و شما، ازناموس و میهن و وطنشون محافظت کنن.

همین خوبه که یادمون باشه این مردم واسه "هیچ " نجنگیدن!! اونا جنگیدن تا شرف و عزت و آبروی کشور و مردمشون رو نگه دارن،اوناجنگیدن تا ....

سعی کنیم این شرف و عزت و آبرو رو واسه "هیچ " ازدست ندیم......

 

 

برای دیدن ادامه عکسها به ادامه مطلب بروید....


ادامه مطلب

 

نوشته شده توسط آسمونی ها در چهارشنبه 1390/11/19 ساعت 18:36 موضوع | لینک ثابت


خراسان می ‎دهد بوی مدینه

 

خراسان می‎دهد بوی مدینه                             خراسان کوه غم دارد به سینه

خراسان را سراسر غم گرفته                          در و دیوار آن ماتم گرفته

خراسان! کو امام مهربانت؟                            چه کردی با گرامی میهمانت؟

خراسان راز دل‎ها با رضا داشت                         چه شب‎هایی که ذکر یا رضا داشت

خراسان کربلای دیگر ماست                           مزار زاده‎ی پیغمبر ماست

خراسان! می دهد خاکت گواهی                     ز مظلومی، شهیدی، بی گناهی

به دل داغ امامت را نهادند                              امامت را به غربت زهر دادند

دریغا! میهمان در خانه کشتند                         چه تنها و چه مظلومانه کشتند

امامِ اِنس و جان را زهر دادند                           به تهدید و به ظلم و قهر دادند

ز نارِ زهرِ دشمن، نور می‎سوخت                        سرا پا همچو نخل طور می‎سوخت

ز جا برخاست با رنگ پریده                             غریبانه، عبا بر سر کشیده

گهی بی‎تاب و گه در تاب می‎شد                        همه چون شمع روشن آب می‎شد

میان حجره ی در بسته می سوخت                  نمی زد دم ولی پیوسته می سوخت

ز هفده خواهر والا تبارش                               دریغا کس نبودی در کنارش

به خود پیچید و تنها دست و پا زد                     جوادش را، جوادش را صدا زد

دلش دریای خون، چشمش به در بود                 امیدش دیدن روی پسر بود

پدر می‎گشت قلبش پاره پاره                            پسر می‎کرد بر حالش نظاره

پدر چون شمع سوزان آب می شد                    پسر هم مثل او بی‎تاب می شد

پدر آهسته چشم خویش می‎بست                    پسر می‎دید و جان می داد از دست

پسر از پرده‎ی دل ناله سر داد                        پدر هم جان در آغوش پسر داد

 

""شهادت امام رضا (ع) روبه تمام عاشقاش  تسلیت میگم""

 

""التماس دعا""


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در سه شنبه 1390/11/04 ساعت 1:15 موضوع | لینک ثابت


" درد دل با خدا در نیمه شب..... "

همه جا تاریک تاریک بود و من همچنان در حال وب گردی بودم ،خیلی خوابم گرفته بود،دقیقا نمیدونم چند ساعت بود که ازسرجام تکون نخورده بودم،خواستم لب تاپ رو خاموش کنم و بخوابم که گفتم بذار یه سری هم به بلاگفا بزنم بعد برم بخوابم،

قبل از اینکه وارد وبلاگ خودم بشم چشمم به چند تا وبلاگ که گوشه سمت راست بود افتاد، گفتم بذار یه سری به چند تا از این وبلاگها بزنم و بعد بخوابم،یه وبلاگ که اسم خیلی قشنگی هم داشت ( عشق آسمانی من خدا)  رو باز کردم  و نظرم به این مطلبی که توش بود جلب شد:

(توکل به خدا یادتون نره)

  خیلی ها سوال میکنند چطور میشه بهتر با خدا درد و دل

     کرد طوریکه حسش کنیم

     بهترین راه حل ۲ رکعت نماز شبه

         در دل سکوت شب ( ۲ صبح ) به دور از هیاهو و

روزمرگی های روزانه ٬ در تنهایی و تاریکی دلتون را بسپارید

   دست خودش...

نمیخوام بگم آآآآآآآخر ایمانما

 ولی همیشه توی این لحظه حس میکنم دارم پرواز میکنم 

 واقعا این حس کنده شدن از دنیا  لذت بخشه

تمام بدنم یخ میشه و حس میکنم سیمه وصله وصله وصله

  ٬ عین اینکه با تلفن مستقیم داری با خدا صحبت میکنم

 این فقط من نیستم که اینها رو میگم همه

       کسایی که دلشون را کف دستشون هدیه میکنند 

 این حس را تجربه میکنند

      درضمن پیامبر هم تاکید بسیاری در این مورد دارند ""

 

یه نگاهی به ساعت اتاق انداختم دیدم ساعت ۲ صبحه، خیلی خوابم میومد ولی این مطلب رو که خوندم هم یه جورایی دلم هوایی شد و هم دیگه از خدا خجالت میکشیدم که برم بخوابم،

پیش خودم گفتم اگه برم بخوابم اون وقت خدا نمیگه " بنده ما رو باش ، تا این موقع شب وقتش رو تلف کرده الان که باید بیاد پیش من میخواد بره بخوابه""

باکمترین صدای ممکن از اتاق بیرون اومدم،وارد حیاط که شدم نسیم خنکی به صورتم خورد که اشتیاقم رو بیشتر کرد،وضو گرفتم و دو رکعت نماز شکر واسه این همه نعمت و رحمتی که خدا بهم داده بود خوندم و ........

خیلی خیلی حس خوبی بود، وصل بودن سیم رو با تمام وجودم حس کردم و چیزایی که ازش میخواستم رو یک بار دیگه بهش گفتم،احساس میکردم یه نفر سراپاگوش داره به حرفهام گوش میده،نگام میکنه و به فرشته ها میگه میبینید این بنده ی منه که این موقع شب داره بامن حرف میزنه.

من قبلا هم چندبار تو این زمان نماز خونده بودم ولی هیچکدوم به اندازه این نماز به دلم ننشست،

نمازهایی که قبلا میخوندم با این نماز یه فرق خیلی اساسی داشت و اون هم این که، نمازهای قبلیم  همه واسه حاجتها و گرفتاریهام و درکل واسه دل خودم بود که میخوندم ولی این نماز واسه خوشنودی و رضای خدا بود و اینکه قهرش نگیره. و واقعا چه لذتی داره اون نمازی که واسه رضای خدا خونده شه.....

شماهم حتما تجربه ش کنید و تو اون لحظه هم خواهش میکنم من و همه ی گرفتارها ، مریض ها و نیازمندها رو فراموش نکنید.

التماس دعا.....


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در دوشنبه 1390/08/16 ساعت 20:43 موضوع | لینک ثابت


" تمام عاشقانه هایم فقط برای توست ..."

میخواهم برای شروع صحبتم با تو واژه ای بیابم اما ... همه چیز باز ختم به تو میشود و جز نام خودت چیزی نمی یابم و همچون دوران کودکی که با زبان خاص کودکی با تو سخن میگفتم ، ناز میکردم ، میخندیدم و تو نیز با من لبخند میزدی و چه خوب است همان دوران و همان زبان و چه عاشقانه است تمام حرفهای تو و چه خوب است رمزگشایی حرفهای پشت پرده ات ...

پس سلام میکنم به تو ، که تمام "من" ، در تو خلاصه میشود یا رب . گرچه این سلام با همه سلامها فرق میکند چرا که وقتی به بندگانت سلام میکنم ، از سلام برایشان سلامتی میخواهم و وقتی به تو سلام میکنم ، سلام بودنت را اعتراف میکنم تا نقطه شروعی باشد برای شروع یک ارتباط تازه .

سلام ای سلام همیشه سالم

چندی پیش ، که باز احساسم را عاشقانه برایت قلم میزدم ، ناگهان خودم مست این چند خط شدم و یادت هست که در سطرهای پایانی اش کسی را محرم ندانستم و بیرونشان کردم از خلوت خودم و خودت ...

یادت هست ؟

خواستم در خلوتم فقط تو باشی اما چقدر دل نازکی تو ، ای رب من ، که حتی واژه ها را هم نخواستی راه دهی و ... همه را باد برد و من چه دل بسته بودم به آنها ... و وقتی که فانی شدند از تو خواستم که در دیار باقی نزدم برگردانیشان و من چه بی احساسم که درکت نکردم و من چه نامردم که نفهمیدم چرا عاشقانه هایم را گرفتی که چرا گفتی : من
من
من
من

نوشتن برایم التیام بخش تمام حرفهاییست که برای نگفتن است و گاهی که این حرفها روی هم تلنبار میشوند ، عقده ای بر سر دل میشوند و باید داد زد ، باید فریاد زد ، که ای خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا تا بینهایت دوستت دارم و بینهایت من کجا و بینهایت تو کجا ...
و چه شرمسارم از این بینهایت کوچک خود که، گاهی به حکم انسان بودنم ، به حکم ناسی بودنم ، فراموشش میکنم ... اما تو هستی ... همیشه خدا هستی و حق داری ...
فقط حق داری .............
من ... بنده سرکشت تا قیامت میگویم که حق داری و من همیشه تسلیمم...تسلیم....


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در یکشنبه 1390/08/01 ساعت 13:20 موضوع | لینک ثابت


" و خداوند به حال بندگانش آگاه و بیناست... "

شنیدین میگن باهردست بدی با همون دست پس میگیری؟؟؟؟

یا اینکه خدا روزی رسونه؟؟؟

یا اینکه روزی هرکسی ازقبل توسط خدامقرر شده؟؟؟؟

نمیدونم چرا امروز یاد اون خاطره ای که تو یزد داشتم افتادم ولی دوست دارم واسه شماهم تعریفش کنم :....

نزدیکای امتحانات پایان ترم بودیم و من تقریبا تمام ۷۰ تومنی رو که ۴ روز بیشترنبود که به حسابم ریخته بودن رو تموم کرده بودم و فکراینکه دوباره باید زنگ میزدم خونه واسه پول ،اذیتم میکرد،تصمیم گرفتم همین باقیمانده پول رو درست خرج کنم که حداقل تا یه چندروزی داشته باشمش.

خلاصه سرتونو دردنیارم،بادوستم واسه کارای پروژه آزمایشگامون رفتیم بیرون،طرفای میرچخماق( البته اگه درست نوشته باشمش) بودیم که به یه پیرمرد دست فروش رسیدیم که پا نداشت و بادست های پیله بستش که همه جاش زخمی شده بود،کلاه و سبدهای حصیری میبافت،و درکمال تعجب کسی هم ازش خرید نمیکرد، منم که عاشق صنایع دستییییییییییی، همونجا میخکوب شدم.

رفتم جلو گفتم پدرجان این سبدهاتون چندقیمته؟ گفت دوتاشو بهت ۷۰۰۰ تومن میدم، یه نگاهی به کیفم کردم دیدم ۷۰۰۰ بیشترندارم،اگه سبدهارو میخریدم باید همون شب میزنگیدم خونه،گفتم پدرجان حداقل کمتربده تا ببرمشون، یه نگاهی بهم انداخت گفت باباجونم من پاندارم،دستامو ببین،با این دستام نون حلال میخورم،میتونستم برم گدایی ولی خواستم نون حلال واسه زن و بچم ببرم.نمیدونم چرا ولی اشک تو چشام جمع شد،دلم یه حالی شد،ازیه طرف دلم میخواست ازش بخرمشون،از طرف دیگه پول کم میاوردم. پشیمون شدم گفتم ممنون نمیخوامشون.

چندقدمی جلوتررفتیم که به راهمون ادامه بدیم که دلم طاقت نیاورد،حرفاش تو گوشم زنگ میخورد،نگاه مظلومانش جلو چشام بود، برگشتم ،گفت مطمئنم خدا به دلت انداخته که برگشتی.... اگه پول نداری دوتاشو ببر واسه خودت هروقت ازاینجارد شدی پولمو بده،گفتم پدرجان دوتاشو ۶۰۰۰ تومن برمیدارم.

سبدهارو خریدم،باوجوداینکه دیگه کیفم خالی خالی شده بود ولی یه حس خوبی داشتم......

جلوتر به یه عابربانک رسیدیم،رفتم که مطمئن شم واقعا حسابم خالیه یا نه که همینطورم بود،با ولخرجیهای الکی ای که تو اون چندروز کرده بودم حسابم خالی خالی بود،اونجا بود که ازخریدن سبدها تو اون وضعیت پشیمون شدم،گوشیمو در آوردم که به مامانم زنگ بزنم و با پر روییه زیاد تقاضای پول کنم که یه دفعه چشمم افتاد به اون یکی کارت عابرم که مدتها میشد که ازش استفاده نکرده بودم.موجودی کارت ۶۷۰۰ تومن بود ودرکمال تعجب ۶۰۰۰ تومن ازش برداشت کردم.

یعنی در واقع همون ۶۰۰۰ تومنی رو که بابت خرید اون سبدهای حصیری به پیرمرده داده بودم،از جایی که اصلا اصلا انتظارشو نداشتم بهم برگشته بود.

یاد حرف پیرمرده افتادم که بهم گفت مطمئنم خدا به دلت انداخته که برگشتی،اون لحظه اصلا به این حرفش دقت نکرده بودم.

اونجا بود که به جملاتی که اول مطلبم گفتم رسیدم،اینکه خداروزی رسون همه ی بنده هاشه، اینکه روزی هرکسی توسط خدا از قبل مقرر شده....

سبدهارو تو قفسه ی اتاقم گذاشتم که همیشه یادم بمونه آدمهایی تو این دنیا هستن که شاید روزیشون به واسطه من و شما مقرر شده باشه.

یادمون باشه که اگرهم یه آدم نیازمند تو خیابون میبینیم قبل ازاینکه درموردش قضاوت کنیم که این آدم واقعا نیازمند هست یا نه! بهش کمک کنیم چون خداخودش شاهد همه چی هست، اینجوری ما خوب بودن وحسن نیت خودمون رو به خدا نشون میدیم و اونم انشاا... خوشنودیشو یه جای دیگه بهمون نشون میده.

به امید روزی که یه دنیای پرازصلح داشته باشیم که هیچ نیازمند و درمانده ای توش نباشه...

التماس دعا....

 


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در سه شنبه 1390/06/22 ساعت 17:35 موضوع | لینک ثابت


یا علی بن موسـی الرضــا (ع)....

 

آقای من ...

دراین لحظه، هرجای دنیا ، هرکی داره باسوزدل و قلب شکسته و چشای پراز اشک شما روصدا

میزنه، نا امیدش نکن.

  آقای من ...

دراین لحظه و این ساعت، هرکسی که بی کس و غریبه وهر مریضی که دکترها جوابش کردن

والان چشای عزیزانش پراز اشکه و امیدشون به خدا و اهل بیت (ع) هست...

هرکی دست نیازش به درگاه خدابلندشده....

به احترام حضرت فاطمه (س) نگاه قشنگت رو به طرفشون بچرخون و دستشون رو نا امید به

روی سینه شون برنگردون.

آمین.......


  


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در یکشنبه 1390/07/17 ساعت 0:51 موضوع | لینک ثابت


هنوزم عاشقت خداجونم......

واسه چیزی که تودلم بود،خیلی اصرارداشتم.یه مدتی بود که کارم فقط دعاکردن شده بود.بعضی موقع ها اینقدر گریه وزاری میکردم که جانمازم خیس میشد.

دیگه کم کم داشتم خسته میشدم،خیلی نا امید شده بودم.آخه فکرشوکنید،در یه خونه ای وایسادی و هرچی در میزنی کسی در روبازنمیکنه،چه حالی میشید؟؟

خسته شده بودم از بس دستمو بالا بردمو دست خالی برگشتم،خسته شده بودم از بس پیش خدا گریه کردم و اون فقط سکوت کرد. احساس میکردم که اون عشق و محبتی که بین منو خدا بود دیگه نیست،احساس میکردم تنها لطفی که داره بهم میکنه اینه که فقط به حرفهام گوش میده و دلش نمیخواد واسم کاری انجام بده.

باخودم گفتم چه جوری میشه خدایی که اینقدر رحیم وبخشنده و دل نازکه،اشکها و ناله ها و التماسهای منو میبینه و کاری نمیکنه...

احساس میکردم دیگه مثل اون موقع ها نیست ،اینو کاملا میفهمیدم .حتما من عوض شده بودم که همچین حسی داشتم وگرنه خدا همونی بود که بود...

تو همون حال و هوای یاس و نا امیدی بودم که مامانم با کلی ذوق اومد . کتابی رو که تازه خریده بود رو نشونم داد. تو دلم گفتم مامان جون عاشقتم،خداجونم عاشقتم. آخه این چندمین باری بود که تو مشکلاتم مامانم با یه کتابی که تموم جوابهام توشه، میومد پیشم مطمئن بودم اینا اتفاقی نیست،مطمئن بودم که مامانم ندونسته یه فرشته الهی واسم شده دوباره تا من بفهمم کجای کارم اشتباه بوده...

خلاصه ی کتاب در مورد دعا و استجابت دعا و دلیل حاجت نگرفتن دعاها بود، دل تو دلم نبود،صفحه ی اولشو که باز کردم جاخوردم...

""یه جورداستان درمورد یه بنده ای بود که کلی به خدا التماس میکرد واسه حاجتش،خدا هم که طاقت دیدن اشکهای بندشو نداشت به فرشته ها گفت حاجتشو بهش بدید،تو همین حین بنده یه گناهی ازش سرمیزنه،خدا میگه دست نگه دارید، حاجتشو حالا بهش ندید،چون این بنده حرمت منو نگه نداشت و در حضور من گناه کرد...........""

خیلی بهم ریخته بودم،باخودم گفتم حتما یه گناهی کردم و حرمت نگه نداشتم که اینجوری شده و همچین حسی دارم.وگرنه جواب این همه التماس منو یه جوری میداد،حداقلش این بود که یه همچین حسی سراغم نمیومد...

ولی از این خوشحال بودم که خداهنوزم فراموشم نکرده و حواسش بهم هست،ازاین خوشحال بودم که متوجه شدم چراجوابمو نمیده..

ماهیچ وقت نباید به رحیم و کریم بودن خدا شک کنیم،تو مواقعی که احساس میکنیم صدامون بالا نمیره باید به خودمون رجوع کنیم،شاید یه گناهی مرتکب شده باشیم که باعث بی حرمتی به خدا شده باشه..

التماس دعا


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در یکشنبه 1390/05/16 ساعت 14:43 موضوع | لینک ثابت


خدایااااااااااااااااااا..........

"توروخداواسم دعاکنید"

خداجونم کمکم کن.....................

خودت میدونی که کسی روجزتوندارم...................

خودت گفتی:  "" خدا به حال بندگانش آگاه و بیناست""

خودت گفتی:   "" از آسایش و رحمتی که خدا پس از سختی به شما میدهد نا امید نشوید""

خودت گفتی : "" وتنها خدای تو برای هدایت و یاری کفایت می کند"

پس ازت خواهش میکنم تنهام نذار و کمکم کن...............


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در چهارشنبه 1390/03/18 ساعت 9:42 موضوع | لینک ثابت


"" درددل با خدا ... ""

خدایاکلی باهات حرف دارم.نمیدونم ازکجاشروع کنم....

میدونم خیلی بدم...

میدونم آدم نمیشم...

میدونم گناهام داره سر به فلک میکشه...

میدونم تا حالا صدبار توبه شکستم...

میدونم ازدستم خیلی ناراحتی...

ولی ...

 نوکرتم٬ واسه تمام خوبیهات...

شرمندتم واسه تمام عهدشکنیهام...

دوستت دارم واسه تمام محبتهات....

عاشقتم واسه خوش قولیات....

از طرفی هم ...

 میدونم دوستم داری...

میدونم تنهام نمیذاری....

میدونم واست مهمم...

میدونم دوباره بهم فرصت میدی...

ازت یه خواهش دارم....

هیچ وقت تنهام نذار.....

 


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در چهارشنبه 1389/12/11 ساعت 17:27 موضوع | لینک ثابت


تنها با یاد خدا دلها آرام میگیرد...

بارالها!

در پیشگاه تو ایستاده‌ام،

و دست‌هایم را به سوى تو بلند كرده‌ام،

آگاهم كه در بندگى‌ات كوتاهى نموده و در فرمانبرى‌ات سستى كرده‌ام،

اگر راه حیا را مى‌پیمودم از خواستن و دعا كردن مى‌ترسیدم ...

ولى … پروردگارم!

آن گاه كه شنیدم گناهكاران را به درگاهت فرا مى‌خوانى،

و آنان را به بخشش نیكو و ثواب وعده مى‌دهى،

براى پیروى ندایت آمدم،

و به مهربانى‌هاى مهربان‌ترین مهربانان پناه آوردم.

 

 

وای بر من! هر چه از عمرم می گذرد، گناهانم زیاد می شود و توبه نمی کنم. آیا وقت آن نرسیده است که از پروردگارم حیا کنم؟«خدایا! آیا واقعا مرا به خاطر گناهانم می سوزانی؟ پس امید و محبتم به تو چه می شود؟ خدایا! چنان از فرمانت سرپیچی می کنیم که گویا نمی بینی! و چنان حلم می ورزی که گویا کسی تو را معصیت نکرده! خدایا! چنان به مردم نیکی می نمایی که گویا محتاج آنهایی، در حالی که تو سَرورِ بی نیازی».

 

بار الها ....

آمده ام تا در سايه مهد تو خستگي را از خود برهانم وکوله بار سنگين گناهانم را بر زمين بگذارم.

 از پشت کوههاي آرزوهاي طولاني از  آنسوي درياهاي غرور وخود خواهي آمده ام تا سر در آستانه

پر عظمت تو بگذارم وهاي هاي بگريم...آمده ام تا دستهاي  مرا بگيري  و  با مرواريدهاي  با جامهاي

خالي نياز با کفشهاي اميد آمده ام  تا مرا ببخشايي و گل آرامش را در دل بپرورانم و اطمينان درو کنم

ونماز عشق بخوانم.......بيا تا لبريز شوم

 

 


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در چهارشنبه 1389/12/11 ساعت 16:35 موضوع | لینک ثابت


ممنونم خداجونمممممممممممممممممم

خاطره شیرین یک تلخی با یک دعا

کلافه شده بودم٬ دیگه نمیدونستم بایدچیکارکنم٬آخه من تمام سعی خودموکرده بودم٬به این نتیجه رسیدم که بیخیال شم٬ به خودم میگفتم اتفاقیه که پیش اومده حتما خواست خدا بوده٬چندروزی بود که تو ی حال خودم بودم ٬ اصلا به مشکلی که واسم پیش اومده بود فکرنمیکردم با وجود اینکه رفع شدن این مشکل خیلی واسم حیاتی بود.

تا اینکه بعداز چندروز به خودم اومدم که نباید دست رو دست بذارم.یادم اومد به ۲ سال پیش٬که یه چیز باورنکردنی رو از خدا خواستم٬اونم نه نگفت.چیزی که انجام شدنش در نظراطرافیانم یه چیز محال بود٬ولی من اونقدر دعاکردم و از خدا خواستمش که خدا بهم دادش......

الانم وقتش رسیده بود که برم پیش همونی که میتونه کمکم کنه٬هرچند ته دلم یه ترسی بود که شاید خدانخواد درست شه ولی من باید تمام سعی خودم رو میکردم ٬حداقل بهتر از ناامید شدن بود.

از روزی که به خونه اومده بودم مامانم از کتابی که خریده بود باهام حرف میزد: معجزات شگفت انگیز سوره یس از دیدگاه ائمه.مطمئن بودم اینا اتفاقی نیست٬خدا میخواست من صداش کنم...

منم صداش کردم٬با تمام قدرتی که داشتم صداش کردم٬صداش کردم تا.......

خیلی چیزها تو این دو هفته یاد گرفتم٬ خیلی ها ته دلم رو خالی کردن. اون روز واسه اینکه دلم آروم شه و مطمئن شم که خدا میخواد بهم کمک کنه یا نه٬ قرآن رو باز کردم آیه ای که به چشمم خورد این بود:

*آیا خدای مهربان برای بنده اش کافی نیست که آن مردم تو را از

قدرت غیرخدا میترسانند؟؟* (۳۹زمر)

مطمئن شدم که خدا هم میخواد که این مشکل رفع شه که خداروشکر رفع شد...

والانم از ته قلبم بهش میگم که:

عاشقتم خداجونممممممممممممممم

 

ایشالا بتونم جبران کنم......

 

 


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در جمعه 1389/11/15 ساعت 17:23 موضوع | لینک ثابت


دوستت دارم خدا جونم........

دلم امشب هم برای پر کشیدن به سویت تنگ شده است...سالهاست که می دانی

دوستت دارم پرودگار مهربانم!

از همان موقعی که با نفس کبریایی استاد عزیزم اولین دو رکعتی عشق را اقامه

نمودم نگران لحظه جدایی از تو بودم و بس!

و هنوز هم در اندیشه تنهاییم ترسی همیشگی وجودم را فرا می گیرد از دور شدنم

از تو....

ترسانم از کم همتیم و ضعفم و نالانم از کید و نیرنگ شیطان ...

دستم را بگیر.....

دستم را بگیر.....

 


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در چهارشنبه 1389/11/06 ساعت 9:44 موضوع | لینک ثابت


 

كار ما هست به هر لحظه سجود رخ او

عشق چیست؟

عشق شوق وافر درونی برای یکی بودن باکل است، میل باطنی برای فناشدن در وحدانیت. منشاء عشق، جدائی است، ما ازمنشاء خود جداشده­ایم. این جدائی باعث پیدایش میل واشتیاق درما برای بازگشت به کل و یکی شدن با آن می شود.

 :" تنها عشق ميتواند پلي ميان انسان و خدا باشد، زيرا تنها عشق ميتواند قايقي باشد كه انسان را از اين كرانة‌رود به كرانة‌ديگر ميبرد"

اما  عشق حد والای دوست داشتن است وقتی دوستداشتن از آخرین مرز خود عبور میکند به آن عشق گویند ولی معمولا دوستداشتن  با عشق اشتباه میگیرند یا آن هوسهای تب آلود را!

"عشق عالی ترین سطح دوستداشتن است واین عالی ترین مستحق ذات احدیت است"

 

 


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در چهارشنبه 1389/11/06 ساعت 9:26 موضوع | لینک ثابت


ღ متنی زیبا و آرامش دهنده از سوی خـــــــــــــــداونــد برای ماღ♥ღ

می دانم هراز گاهی دلت تنگ می شود.

همان دلهای بزرگی که جای من در آن است
آنقدر تنگ میشود که حتی یادت می رود من آنجایم.

دلتنگی هایت را از خودت بپرس.

و نگران هیچ چیز نباش!

هنوز من هستم. هنوز خدایت همان خداست! هنوز روحت از جنس من است!

اما من نمی خواهم تو همان باشی!

تو باید در هر زمان بهترین باشی.

نگران شکستن دلت نباش!

میدانی؟ شیشه برای این شیشه است چون قرار است بشکند.
و جنسش عوض نمی شود ...

و میدانی که من شکست ناپذیر هستم ...
 


و تو مرا داری ...

برای همیشه!

چون هر وقت گریه میکنی دستان مهربانم چشمانت را می نوازد ...

چون هر گاه تنها شدی، تازه مرا یافته ای ...

چون هرگاه بغضت نگذاشت صدای لرزان و استوارت را بشنوم،
صدای خرد شدن دیوار بین خودم و تو را شنیده ام!

درست است مرا فراموش کردی، اما من حتی سر انگشتانت را از یاد نبردم!


دلم نمی خواهد غمت را ببینم ...

می خواهم شاد باشی ...

این را من می خواهم ...

تو هم می توانی این را بخواهی. خشنودی مرا.
 


من گفتم : وجعلنا نومکم سباتا (ما خواب را مایه آرامش شما قرار دادیم)

و من هر شب که می خوابی روحت را نگاه می دارم تا تازه شود ...

نگران نباش! دستان مهربانم قلبت را می فشارد.


شبها که خوابت نمی برد فکر می کنی تنهایی ؟

اما، نه من هم دل به دلت بیدارم!

فقط کافیست خوب گوش بسپاری!

و بشنوی ندایی که تو را فرا می خواند به زیستن!


پروردگارت ...


با عشق


 

نوشته شده توسط آسمونی ها در چهارشنبه 1389/11/06 ساعت 8:21 موضوع | لینک ثابت